سیدعلی سیدعلی ، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 24 روز سن داره

نی نی الهی من

هفته 36

سلام به گل پسر مامان که مامان عااااااشقشه الان که دارم می نویسم در حال تکون خوردنی فسقلی من و من چقدر عاشق تکونای توام. هفته پیش دوباره رفته بودیم سونوگرافی. این بار 4 ساعت معطل شدیم اما عوضش رفتیم پیش یه خانوم دکتر خوب و مهربون که همه جای گل پسرمونو نشونمون داد وزن گل مامان 2130 بود که خانوم دکتر گفت یه کم کوشولوئه. حالا مامانی حسابی کباب و بستنی می خوره که پسر طلا یه کمی تپلی تر شه. البته نه زیادا، چون به مامانی قول داده طبیعی و راحت بیاد. راستی یه وقت فک نکنی مامانی این شکلی شده ها خانوم دکتر کف پا و دستها و معده و چشم و دهان و قلب و خلاصه همه جا رو نشونمون داد و من باز هم اشک تو چشام حلقه زد و بابایی هم با ذوق به صفحه...
1 خرداد 1392

احساس پیری در جوانی

این روزها چه خوب حال مادر بزرگ را می فهمم.... شاید اکنون در مسابقه بالا آمدن از پله ها از من پیش بیفتد...حالا مثل سالهای اخیر او وقت شستن ظرف ها ناگزیر به تکیه دادن به دستم هستم و مثل او بسیار بی خواب میشوم ...و یادش می افتم که در جواب علت بی خوابی هایش می گوید: عمری در خواب بودیم مادر ....حالا گاه بیداریست .... این ماه های آخر عجیب احساس پیری میکنم .....پیری و کندی و ناتوانی..بارداری چه تجربه عجیبی است...تجربه پیریست در جوانی .. خستگی های بی پایانی که گویی انتها ندارد .......ولی یاد تو و ضربان خوش آهنگ قلبت که می افتم ,قلبم گرم میشود..این روزها خیلی زود باز تکرار خواهد شد ...شاید سی سال دیگر که عمریست و چشم برهم زدنی ...آنوقت...
19 ارديبهشت 1392

هفته 35

سلام پسر قشنگم امروز وارد هفته 35 شدم و روز به روز به لحظه ولادتت نزدیک می شم. این روزا حسّ عجیبی دارم. از یه طرف دوست دارم زودتر روی ماهت رو ببینم و در آغوش بگیرم و با همه وجودم ببوسمت.  از طرفی هم از اینکه توی وجود خود منی و داری رشد می کنی لذت می برم که حسّ بی نظیریه که نمی دونم چند بار دیگه تو تمام عمرم تجربه ش کنم و دوستش دارم. این روزا خیلی سنگین شدم و راه رفتن برام کمی سخت شده، خصوصاً توی خواب برای این پهلو به آن پهلو شدن مکافاتی دارم، بابایی اینو خوب می دونه   اما همه این حس ها رو دوست دارم چون نشانه بودن تو زیباترین هدیه الهی است. پسرم دعا کن کارهای باقی مانده م قبل از اومدن شما به خوبی انجام شه ت...
18 ارديبهشت 1392

روز مادر

سلام گل پسرم، قند عسلم امسال 11 اردیبهشت ولادت خانم فاطمه زهرا سلام الله علیها بود که روز مادر و روز زن است. و امسال اولین سالی بود که من مادر بودم و چقدر این حس مادری زیبا و لذت بخش است. خدایا ممنونم که به من این نعمت بزرگ الهی را عطاکردی تا این حس زیبا را تجربه کنم. انشاالله که لایق باشم و از پس این امانت کوچولو به خوبی بربیام. پسر گلم امسال شما و بابایی برای مامانی یه روسری خوشگل خریدید که قرار شد وقتی شما اومدی بغلم سر کنم.  و البته کلی هم از صبح با لگدهای جانانه ت این روز را به مامانی تبریک گفتی. ...
15 ارديبهشت 1392

هفته 33

سلام به گل پسر مامان و بابا     اینقدر مامانی خجالت می کشه که نگوووووووو، آخه خیلی وقته تو وبلاگ گل پسرش چیزی ننوشته! امان از دست این مامانی تنبل گل مامان هفته 31 رفتیم سونوگرافی. این دفعه مامانی هم اومد تا شما رو ببینه، اما ماشاءالله اینقدر بزرگ شده بودی که دیگه تو صفحه مانیتور چیزی معلوم نبود. وزنت 1775 بود عزیز دلم. همه چی خوب بود و دکتر هم گفت الحمدلله همه چیش خوبه. مامانی یه شب که مامانی اینا اومدن شام خونه مون، بعد از شام اینقدر ورجه وورجه و شیطنت و هنرنمایی می کردی که همه متعجّب شده بودند!  به خاله جون گفتم زود برو دوربین را بیار از این وروجک فیلم بگیر. خیلییییییی فیلم بامزه ای شده. راستی پسرم اولین مسافرتت...
9 ارديبهشت 1392

تکان خوردن پسری

دو روز پیش که 22 هفته تمام بودم، قشنک تکان خوردنت را حس می کردم، به بابایی هم گفتم بدو بیا دستت را بزار ببین این وروجک چقدر وول می خوره، وای یه ذوقی کرده بود، همه ش می گفت وااااااای  خیلیییی باحال بود. امروز هم برای اولین بار تکان خوردن شکمم را چند بار پشت سر هم دیدم، خیلی فوق العاده و لذت بخش بود، خلاصه که روز به روز عزیز تر میشی مامانی. ...
3 اسفند 1391

خرید برای گل پسر

سلام مامان جون امروز شما 21 هفته و 5 روز داری یا به عبارت دیگه 5 ماه و 2 روز. آخر این هفته حدود 450 گرم وزن و 27 سانتی متر قد داری، مامان دورت بگرده تو این مدت هر وقتی که گیر می آوردیم می رفتیم برای گل پسری خرید می کردیم و تا الان خیلی از وسایلهاتو خریدیم که کم کم همین جا عکساشو برات میزارم. فقط مونده بود تخت و کمد که جمعه با مامان جون و بابا جون (مامان بزرگ و بابا بزرگ) رفتیم نمایشگاه نوزاد، کودک، نوجوان تو بازار مبل ایران. مامان اینا هم همون مدلی که ما قبلاً پسندیده بودیم پسندیدند. اما بابا جون گفت ویترین و تشک خوشخواب و ست تشک و ملحفه روی تخت و یه مبل کوچولوی ناز رو هم اضافه کنند و حسابی برای شما سنگ تموم گذاشتند. دست...
29 بهمن 1391